این مقاله را حتما تا آخر بخوانید !

 

بار دیگر به سالگشت درگذشت بزرگمرد عرصه روشنفکری دینی مرحوم دکتر علی شریعتی رسیدیم . مردی که چه در زمان حیاتش و چه پس از مرگش دشمنیها و دوستیهای شدیدی را بر انگیخت . مناسبتهای غم انگیز این روزها اعم از ایام شهادت حضرت فاطمه زهرا "س" ، درگذشت مرحوم آیت الله  فاضل لنکرانی و نیز سیلی زدن پلیس حافظ امنیت ! شهر تهران  بر گونه های یک دختر محجبه و کتک زدن شمار دیگری از خواهران دانشجو  که سلاحی جز شعار علیه روباه پیر انگلیس نداشتند ،  حال و حوصله ای برایم باقی نگذاشت که امسال بر خلاف همه ساله چیزی درباره دکتر بنویسم ؛ هر چند که آقای صفار هرندی آن موقعها  مرا به لقب " مسئول دفتر حافظ منافع دکتر شریعتی در روزنامه کیهان" مفتخر کرده بود !

 

با این حال با توجه به ذوق زدگی برخی از اصلاح طلبان از مذاکرات اخیر ایران و آمریکا ، به نظرم رسید مقاله پنج سال پیشم را که درباره " جهان پس از آمریکا در نگاه دکتر شریعتی" نوشته بودم ، در وبلاگ قرار دهم . تا ببینیم که نظر دوستان در این باره چیست ...

 

***

 

"هر گاه روشنفکر انسان دوست و آزادیخواهی را می دیدم که از آمریکا می آید و آن همه شیفتگی برای آزادی فردی و لیبرالیسم و حقوق بشر نشان می دهد ، با خود می اندیشیدم که چرا چنین روح لطیف و انسان خواهی ، از نفرت نسبت به سرمایه داری و آن همه تبعیض و فریب و ددمنشی و پَستی که در آن نهفته و همه ارزشهای انسانی را به لجن می کشد و حرص "تکاثر" ، همه را بیمار کرده و فضا را بر تجلی خدا ، صلح و دوست داشتن و شکوفایی ابعاد معنوی روح و به تعبیر علی (ع)"به دور ریختن دفائن عقول" تنگ می کند ، خالی است " !

 

اینها اظهارات یک عنصر فعال در احزاب سیاسی چپ و راست فعلی کشور نیست ، حتی اظهارات کسی نیست که سعادت داشته است برقراری نظام جمهوری اسلامی را در ایران درک کند ، بلکه حرف کسی است که به گفته خودش عمده زمان تحصیلات و تحقیقات و تلاشهای علمی خود را در غرب گذرانده و با استادان و دانشمندان آنجا حشر و نشر داشته است ؛ زنده یاد " دکتر علی شریعتی"؛ هم او که امروز سالگرد وفاتش را برگزار می کنیم .

 

 

           

 

 

شریعتی – بر خلاف آنچه برخی رندان و مغرضان تبلیغ می کنند تا بتوانند بر ذهن و روح جوان پرسشگر ایران امروز سیطره یابند – نگاهی به غایت تحقیر آمیز به غرب و بویژه به آمریکا داشت تا جایی که نمونه برخی تعابیر و الفاظ او را به سختی می توان در میان دیگر منتقدان و مخالفان آمریکا و غرب یافت . او در کتاب " با مخاطبهای آشنا" ، آمریکا را صریحا " بلاهت عظیم و توحش متمدن و بدویت مدرن و خشونت با اتیکت و غارت قانونمند و خوشبختی زشت و آزادی لش و دموکراسی احمق و اندیویدوالیسم قالب ریزی شده و استانداردیزه و بالاخره همان جاهلیت عرب " می داند و در جای دیگر می گوید: " از آمریکا ستایش کردن ، به دلیل پیشرفتش در پول و زور ، آدم را شبیه به آدمکهای ذلیلی می کند که خرپول ها و درجه دارها را قلبا احترام می کنند و انسانهای برتر می شمارند و در آنها نیروی مرموز متافیزیکی ، عنایت الهی و یا نبوغ خدادادی می جویند!"

 

او آمریکا را تمدن جعلی بی ریشه ای می داند که درست مانند تیپهایی است که " نه جرقه نبوغی دارند و نه درخشش وجودی و نه ارزش انسانی نمایانی و با این همه ، در این بازار ، بازار اقتصاد یا سیاست ، گنجهای قارونی گرد  آورده اند و یا بر تختهای فرعونی تکیه زده اند و به مقامات منیع و آلاف و الوف  عجیب رسیده اند و به هر حال هر کسی به سادگی می تواند تشخیص دهد که موفقیتهای چنین تیپی ، معلول استعداد انسانی برتری نیست ."

 

دکتر ، این برتری را در رسیدن به آلاف و علوف و تمدن جعلی ، نتیجه عواملی چون شرایط مساعد ، پشتکار و نظم می داند و به تلخی اما به همراه طنزی گزنده ، می گوید : " این عوامل ، بیش از نبوغ ، عظمت ، خلاقیت ، زیبایی روح و تکامل وجودی آدمها موثرند . هندی ، گرسنه باشد و روس ِ خرس و آمریکایی ِ  خوک و سوئیسی ِ خر ، آقاهای جهان باشند ، خود نشانه آن است که گویا یکی از شرایط اصلی پیشرفت ، از نظر شعوری و ارزش معنوی ، "متوسط بودن" است "!

 

این نکته ، هر چند بدیهی است اما تذکر آن بی فایده نیست که این نگاه شریعتی به آمریکای دهه های 30، 40و حداکثر تا نیمه دهه 50 هجری شمسی است ؛ یعنی آمریکای حقوق بشر ، آمریکای دکترین مونروئه و آمریکایی که طشت رسوایی دموکراسی و آزادی آن مانند امروز از بام جهان به پایین نیفتاده بود . تعابیری که نمونه های بسیار اندکی از آنها آمد و در جای جای مجموعه آثار وی به چشم می خورند ، تعابیر کسی است که ماجراهای سالهای اخیر دفاع دموکراسی آمریکایی ار رژیم جلاد صهیونیستی ، ماجراهای دخالت آشکار نظامی در پاناما و عراق و افغانستان و نیز ایران را ندیده بود ، از  ماجرای ریختن بمبهای  ده هزار کیلویی  دولت آزادیخواه و حقوق بشری آمریکا بر سر شیعیان عراق و مسلمانان افغانستان و سکوتهای همین دولت در دریده شدن شکم جوانان سنگ به دست فلسطینی خبر نداشت ، شریعتی نشنیده بود که آمریکا از روی کار آمدن دولت کودتایی در الجزایر حمایت کرد آن هم در شرایطی که 80 تا 90 درصد مردم آن کشور در یک انتخابات آزاد و دموکراتیک با همان مدل غرب پسندش  به اسلامگرایان رای داده بودند و او از ماجراهای اخیر ونزوئلا خبر نداشت . با این همه و در شرایطی که  همه دنیا ، آمریکا را آقای فعلی و آینده جهان می دانستند و تصور جهان پس از آمریکا در مخیله شان هم خطور نمی کرد ، او برای جهان سوم و مشرق زمین ، نسخه های زندگی در دوران "بدون آمریکا" را می پیچید . در این نسخه ها ، او بر "تعصب" ، " ارزشهای انسانی" ، "سنت ها" و از همه مهمتر ، بر " مذهب" تکیه کرده است ، اما شرط شفا بخش بودن و تاثیر این نسخه را در یک چیز می داند که  آن " با عقده حقارت به آمریکا نگاه نکردن و خود را و تمدن و مذهب و فرهنگ خود را برتر از او دیدن" است .

 

او در باب "مذهب" بر یک نکته مهم انگشت می گذارد و تاکید می کند  مذهبی می تواند در مقابل آمریکا و نظام سلطه جهانی (به تعبیر او "قدرت حاکم بر جهان")مقاومت کند و پیروز شود که "جامعه گرا" باشد ، نه " فردگرا". او آفت غرب را در ترویج مسیحیت خصوصی و دین شخصی می داند و بارها تاکید می کند منجلاب امروزی که آمریکا و غرب در آن دست و پا می زند ، نتیجه "ذهن گرایی ،  تجرد ، خودگرایی ، فردگرایی ، درون گرایی ، اندیویدوآلیسم " و در یک عبارت ، گریز از واقعیت و عصیان علیه عینیت است و در همین رابطه ، از ترویج و گسترش "مواد مخدر" و " فرویدیسم و شهوات جنسی " به عنوان دو بال فریب غرب ، هم برای جوانان مشرق زمین و جهان سوم و هم برای خود جوانان اروپایی یاد می کند و می گوید این دام فریب برای آن است که کسی نفهمد "متجدد" همان وحشی است که مصرفش تغییر کرده است " و کسی نفهمد" آمریکاییهای امروز ، همان اروپاییهای دیروز و مجرمانی هستند که اگر در آنجا می ماندند ، باید در زندانها می پوسیدند یا به دار کشیده می شدند " که حالا به قول خود شریعتی آن مجرمان اروپایی ،  امروز به جایی رسیده باشند که " بر اساس آمار سازمان جهانی خوار و بار ، خوراکی که آمریکاییها برای سگها و گربه های خانواده های خود مصرف می کنند ، برای سیر کردن تمام گرسنگان جهان کافی است و مواد غذایی ای که هر روز در زباله دان می ریزند ، تمام آسیا و آفریقا را از کمبود غذایی نجات می دهد" !

 

جوان شرقی باید با سکس و افیون سرگرم باشد تا به این واقعیات نیندیشد و "در این باغ وحش پیشرفته _ غرب _ فیلش یاد هندوستانش نکند" . و گرنه کمی هوشیاری و اندکی بیداری به جوان مسلمان ، جوان شرقی و خواص جوامع مستضعف که عوامانه خیره آمریکا نشده است کافی است تا  مثل "فرانتس فانون " هشدار بدهد که :" ما نمی خواهیم از دنیای اسلام ، یک اروپای دیگر بسازیم ؛ تجربه آمریکا برای هفت جد بشریت کافی است ! ما می خواهیم  با اسلام ، یک " انسان نو" خلق کنیم و بکوشیم تا اسلام ، از ما انسانی بسازد که بر روی پای خویش بایستد و برای این کار باید قرآن را به جای وقف بر ارواح مردگان ، وقف زندگی مردم کنیم ..."

 

این انسان نو ، تنها زمانی می تواند جهان پس از آمریکا و بدون آمریکا را شاهد باشد که دین از طاقچه های حیرت ، به عرصه های اجتماع و درگیری های زندگی وارد شود و فردیت ها را حذف کند و مستقیما با ظلم در افتد ؛ کاری که امام خمینی "ره " کرد و در انقلاب اسلامی دنبال شده  و می شود.

 

 

 

 

 

 

دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()

1- گویی تقدیر شیعه این است که: در هر  زمانی و در هر مکانی  در حال جست و جو باشد و به دنبال گمشده ای بگردد: در مدینه  ، هر جایی را بگردد تا شاید مزار بزرگترین بانوی عالم هستی را بیابد ، در عرفات به هر چهره ای چشم بدوزد تا شاید  گمشده بزرگ هستی و موعود امتها را بیابد و ...

 

 

          

 

 

2- گویی تقدیر شیعه این است که : در هر زمانی و در هر مکانی با غم قرین باشد و اشک چشمانش خشک نشود ؛ از آن روز که سمیه را شلاق می زدند تا آن روز که جگر حمزه را بر دهان ناپاکشان فرو بردند تا آن  روز که در کوچه های مدینه  ، آئینه را شکستند و تا ...

3- آری ،  تقدیر جهان  این است که : همه جا کربلا و همه روز عاشورا باشد.

یا فاطمه الزهراء ، یا بنت محمد ، یا قره عین الرسول ، یا سیدتنا و مولاتنا امروز تنها در سوگ تو ننشسته ایم ، امروز با تو در سوگ سامرا هم نشسته ایم ...

جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

 

 

طوفان بزرگ و مهیب «گونو» که طی سه شبانه روز گذشته خلیج فارس و دریای عمان و از جمله سه استان سیستان و بلوچستان، کرمان و هرمزگان کشورمان را بستر تاخت و تاز خود قرار داد، در کنار همه تلخی ها و آسیب هایی که داشت، یکی دو نکته مثبت را هم در کنار خود تجربه کرد و آن سرعت اطلاع رسانی پیش از وقوع آن و نیز شتاب در کمک رسانی پس از رخداد آن است.

      

 

کسانی که حادثه مرگبار و تاریخی سونامی جنوب شرق آسیا و اقیانوس هند را در اواسط دی ماه سال ۱۳۸۵ به خاطر دارند، یادشان هست که در آن حادثه فجیع که به مرگ و نابودی چیزی حدود ۱۵۰ تا ۲۰۰ هزار نفر از مردم کشورهای منطقه بویژه اندونزی و نیز بی خانمانی یک میلیون نفر انجامید، خبری مثل بمب منفجر شد که از لحاظ شدت تأثرانگیزی کمتر از خود سونامی نبود و آن اینکه یک مرکز علمی مهم در ایالات متحده آمریکا دو ساعت پیش از وقوع، آن حادثه را پیش بینی کرده بود اما به دلایل نامعلومی! از انتشار آن خودداری کرد، در حالی که در صورت هشدار قبلی در این زمینه (بویژه در عصری که اطلاعات و اخبار با سرعت فوق العاده منتشر می شوند و به مخاطبان می رسند) تا حد بسیار زیادی از تلفات انسانی آن فاجعه بزرگ جلوگیری می شد.

 

یکی دو روز بعد از حادثه نیز اعلام شد منابع علمی در چند کشور غربی دیگر نیز اعتراف کرده اند که ساعاتی پیش از وقوع سونامی اندونزی، از آن مطلع شده بودند اما دست روی دست گذاشتند و کاری برای اطلاع رسانی آن نکردند!

 

مسلماً انتظاری که از گسترش سیستم اطلاع رسانی در جهان می رود این است که در حوادثی اینچنینی به کمک مردم جهان بیایند و خسارتهای مادی و روانی را به حداقل برسانند البته مقایسه آن فاجعه با حادثه طوفان گونو در آبهای جنوبی سرزمین ایران با توجه به شدت و قدرت متفاوت، شاید مقایسه درستی نباشد اما از این نظر که در این حادثه، از دو روز قبل تمامی روزنامه ها و شبکه های خبری در بخشهای مختلف خود و نیز سازمان های مسئول به اطلاع رسانی در این زمینه اقدام به دادن هشدارهای لازم و پیاپی به مردمی کردند که در معرض این حادثه بودند و حتی کسانی  که با فاصله زیاد، از آثار منفی آن «احتمالاً» متضرر می شدند نیز بر اثر همین اطلاع رسانی سراسری، کمترین آسیب جانی، مالی و روانی را متحمل شدند ، هر چند وظیفه خود را انجام داده اند اما قابل تقدیر و تحسینند و این یک نقطه مثبت در این آزمون بزرگ بود.

 

از سوی دیگر، در آن سال  پس از حادثه سونامی ، دیدیم که براساس خبرهای رسمی خبرگزاریهای بین المللی، کشورهای غربی به بهانه کمکهای انسانی! به آسیب دیدگان ، به ربودن و فروش کودکان بازمانده، تجاوز به زنان و دختران و سرقتهای مسلحانه پرداختند و چند روز پس از آن فاجعه ، بیماریهای واگیردار و گرسنگی شدید در میان آسیب دیدگان بیداد می کرد.

 

اما در ایران، تمامی مردم مناطق دیگر از نیروهای نظامی بسیج و سپاه و ارتش و نیز هلال احمر گرفته تا فرماندار و استاندار آستینها را بالا زدند و وارد میدان شدند و در نتیجه خسارتهای تبعی این حادثه نیز به حداقل رسید و اکنون دو روز پس از حادثه ، برق بسیاری از روستاها نیز به تبع شهرها وصل شده، کمکهای انسانی و غذایی تا حد لازم به آسیب دیدگان قطعی و حتی احتمالی رسیده و تلاش برای کاهش یا جبران خسارتهای باقیمانده نیز هم از سوی مردم و هم از سوی مسئولان با جدیت ادامه دارد.

 

راستی  هیچ به این فکر کرده اید که اگر دستگاه های اطلاع رسانی جهانی و مراکز علمی بین المللی در دست انسانها و صالحان قرار می گرفت چقدر از فجایع و خسارتهای جهانی کاسته می شد؟!

 

این مقاله در ستون نگاه  روزنامه کیهان روز گذشته به چاپ رسیده است .

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

 

 

دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

دوست

دوست 

تابستان سال ۱۳۷۱ بود. گرمای هوا به اضافه تعداد زیاد  کسانی که از اقوام خودم و مریم و همسایه های ساختمان ارفع  برای ملاقات همسرم  به بخش زایمان بیمارستان خاتم الانبیا "ع" آمده بودند باعث شد که برای دقایقی از اتاق خارج شوم تا هم خانمها راحتتر باشند و هم خودم هوایی تازه کنم . در راهرو دو جوان حدود سی تا سی و پنج سال را دیدم که با حالتی بسیار اندوهگین نشسته و به دیوار تکیه داده و  دستهایشان را جلوی چشمهایشان گرفته بودند. کمی این پا و آن پا کردم و در تردید بودم که آیا سر حرف را با آنان باز کنم یا نه . سر آخر پیش خودم گفتم شاید کمک کوچکی از دستم بر آید و بتوانم گرهی از کارشان باز کنم و اندکی از بار اندوهشان بکاهم . بالاخره دل را به دریا زدم و جلو رفتم و گفتم : ببخشید ! ظاهرا مشکل جدیی پیش آمده که این قدر ناراحتید . از دست  من کمکی بر می آید؟هیچ صدا و واکنشی از جانب آن دو مشاهده نکردم . ظاهرا شدت ناراحتی بیش از آن بوده است که صدای من به گوششان برسد . باز هم کمی صبر کردم . اما چهره های آنها بیشتر به مادر مرده ها می خورد و ناراحتی آنها بسیار عجیب بود. بار دیگر جلو رفتم و گفتم : ببخشید ! خدای نکرده برای همسر یا نوزادتان مشکلی پیش آمده است ؟ این بار اولین نفری که نشسته و به دیوار تکیه داده بود آرام سرش را بالا آورد ، نگاهی به من کرد و صداقت را که در چشمان من دید ، گفت : نه ! بچه دوم – یا سوم ؟- من هم دختر شده است ! این هم عمویش هست که کنار من نشسته و ناراحت است !! و به احتمال قوی این جمله را هم گفت که : کاش مرده بود!

 

نمی دانم تا حالا شما را برق گرفته است یا نه . اما من دقیقا حالت برق گرفتگی شدید ( از همان نوع سه فازش که معروف هم هست ) را پیدا کردم . برای چند لحظه احساس کردم که چهره آنها را به شکل انسان نمی بینم و تنفر شدیدی نسبت به آنها پیدا کردم . حالا این من بودم که ایستاده و به دیوار تکیه داده و دستهایم را جلوی چشمهایم گرفته بودم . خدایا ! پس آنچه از دوران جاهلیت می گویند چیز سخت و باور نکردنیی نیست و امروزه  ما در قرن بیستم و دوران اتم و اطلاعات و فرهنگ و مدنیت ، چیزی بیشتر از اعراب جاهلی پیش از اسلام نداریم .

 

به اتاق مریم برگشتم و ظاهرا آنچنان وضع خرابی داشتم که بدون استثنا همه کسانی که بر سر تخت همسر و فرزندم حاضر بودند با تعجب ، پریشان حالی مرا در یافتند و از علت آن پرسیدند و وقتی من خیلی کوتاه ، جمله مردک داخل راهرو را برایشان نقل کردم جیغی کشیدند و به راهرو ریختند تا این به قول مولا امیر المومنین " اشباه الرجال و لا رجال" را ببینند.

 

راحیل را که در کنار همسرم به میهمانان می خندید بوسیدم و اشک شوق از چشمانم جاری شد . همان جا از خدا خواستم که همه فرزندان مرا " دختر" قرار دهد و خداوند هم مهربانی را در حق من تمام کرد و امروز دو دختر گل دارم که یکی از یکی دوست داشتنی تر و خوبتر است ...

 

***

 

راستش بهانه این نوشته ، روزنوشت جدید دوست خوبم جناب آقای احمد فیاض شد که دعوت کرده بود تا در شادیش شریک بشوم . به وبلاگش که سر زدم ، دیدم خبر خوش ، تولد سومین دختر این دوست خوب مشهدی است و کلی خوشحالی کردم . اما جزئیات ماجرا را که خواندم متاثر شدم و به یاد این خاطره و حاشیه تولد اولین دخترم – راحیل – افتادم و تصمیم گرفتم نظر به تلخی تکان دهنده ای که در آن است ، آن را برای شما دوستان خوبم هم بیاورم . بابت تلخی این خاطره از همه شما عزیزان پوزش می خواهم ...

 

 

 

 

جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد بر چینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان ، پیر است و بی بنیاد، از این فرهاد کُش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ، ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری ، شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری ، نسیمی زان عرقچینم

جهان فانی و باقی ، فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست ، حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم !

صباح الخیر زد بلبل . کجایی ساقیا برخیز !

که غوغا می کند در سر ، خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر ، روم در قصر حور العین

اگر در وقت جان دادن ، تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی غلط باشد ، که حافظ داد تلقینم ...

      

راز آرامش امام خمینی در پایان عمری مجاهده علمی و سیاسی و هدایت امت اسلامی چه بود؟ آنجا که خود با صراحت و صداقت تمام نوشت :«اینجانب ... با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص ، و به سوی جایگاه ابدی سفر می کنم .»

 

امام علی «ع» در فرازی از خطبه معروف همام که در آن صفات متقین را بر می شمارند ، می فرمایند: « و من علامه احدهم انک تری له قوه فی دین ... و نشاطا فی هدی» (از نشانه های متقین این است که او را در دینداری قدرتمند می یابی ... و ندر هدایت و ارشاد، شادمان و مسرور).

 

علمای بزرگ در تفسیر این فراز تاکید می کنند که کلمه «هدی» در این عبارت ، هم لازم و  هم متعدی است .به این معنی که متقین ، هم از اینکه هدایت شده اند شادمانند و هم از اینکه دیگران را ارشاد کرده اند و البته هدایت خودشان مقدمه هدایت دیگران است ؛ چرا که تا کسی راه را تشخیص نداده و خود آن را طی نکرده باشد ، نمی تواند دیگران را به آن راه هدایت کند.

 

راستی چرا آنها که راه را یافته اند و دیگران را نیز از گمراهیها و سر گشتگیها نجات داده اند شادمان و مسرور نباشند؟ چرا در بیابان ظلمانی ، وقتی راه را یافته اند و خیل عظیمی از شب زدگان و زاه گم کردگان را به مسیر مستقیم و اصلی هدایت کرده اند ، راضی و خشنود نباشند؟

 

و خمینی مصداق بارز همین سخن مولا امیر المومنین «ع» است که : تری له قوه فی دین ... و نشاطا فی هدی

جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

برای نوشتن  درباره خرمشهر قصد داشتم مطلب «روزی که شهر سرشار از شادیها شد» را که ۱۷ سال پیش از زبان یک خرمشهری در کیهان نوشته بودم بیاورم اما آن نوشته در آرشیو مطالب من در کیهان نبود. امروز همه جا را زیر و رو کردم و آن را یافتم . می دانم سالروز این فتح بزرگ گذشته است اما باز هم می دانم که قضای هر کار خیری بی ثوابی از جانب خدا نیست !

مطلبم طولانی است و من بخشهایی از آن را به نقل از کیهان ۲/۳/۱۳۶۹ نقل می کنم :

... چیزی به ساعت ۳ نمانده است که ناگهان صدای مارش پیروزی را از بلندگوهای آرام پارک پخش می کنند و بی اختیار لبخند و اشک من در هم می آمیزد .با مردم فریاد می کشم : قلب امام شاد شد - خونین شهر آزاد شد.

چیزی نمی گذرد که روز نامه ها در دست مردم تابلو می شود . مردم می خندند. من می گریم . یاد روزهایی می افتم که پشت دیوارهای شهر داری ، آخرین حماسه ها آفریده می شد. مردم نقل و شیرینی بر سر هم می ریزند و می خندند. و من می گریم که عروسی خواهرم با خمسه خمسه ها و خمپاره های دشمن بع عزا تبدیل شد .

یک روحانی در میان غوغای اشتیاق مردم بالای دستها می رود و شعار می دهد و من «شریف» شیخ شهید شهرمان را به یاد می آورم که بر جنازه هر شهیدی فرو می آمد ، می بوسیدش ، چشمهای بازش را می بست ، چپیه خونینش را از گردنش باز می کرد و صورتش را می پوشاند.

بچه ها پلاکارد بزرگی نوشته اند . از درختهای پارک بالا می روند تا آن را بر منظر چشمان منتظر مردم بنشانند و من فراموش نمی کنم نخلهایی را که می شکستند ، فرو می افتادند ، اما آخ نمی گفتند...

گلهای سفید پارک را کنده اندو به هم هدیه می دهند و من به یاد می آورم که چکمه های بعثیان ، گلهای قرمز «هفت بندی» و گلهای زرد « جنگلی» را در کناره های خیابان «جنت آباد» نابود کرده بود...

بلمرانها در سر تا سر رود کارون می راندند و به پل که می رسیدند ، پیاده مان می کردند. آن روز با برادرم به بازار سیف رفتیم . کیف و دفتر و قلم خریدیم . فردا باید برای اولین بار به مدرسه می رفت ؛ همان روزی که خواهرم عروسی می کرد و ما همه خوشحال بودیم . اما چه شبی بود آن شب ... فردایش زنگ هیچ مدرسه ای نواخته نشد و برادرم به مدرسه نرفت و خواهرم هیچ گاه همسرش را ندید . رادیو مرتب پیام می داد و از مردم می خواست برای اهدای خون به بیمارستان مصدق بروند. پاییز درست از اولین روز شروع شده بود!

هر ماشینی که از طرف شلمچه می آمد خبرهای خوشی می آورد: بچه ها قیامت به بپا کرده اند، عراقیها تاب مقاومت ندارند. و ما چه مقاومتی کردیم :

شهر که از زنها  و بچه ها خلوت شد، بچه ها ایستادند. امام پیام داده بود:«باید همه افرادی که قدرتمند هستند، آنهایی که در سرحدات هستند، آنهایی که در مثل خرمشهر و مثل اهواز و مثل آبادان و اینها هستندپافشاری کنند ،‌نگذارند از شهر خودشان بیرون بروند. اسلام گفته است شما باید پایداری بکنید. » و ما ایستادیم .

و چگونه ایستادیم . می گریستیم و مقاومت می کردیم ، خون دل می خوردیم و می ماندیم . محمد جهان آرا دیروز گفت : سپاه خرمشهر تمام ژ- ۳ هایش به ده تا نمی رسد . به او گفتیم : آقا سید ! تقاضا کن . و او گفت :هر چه با دفتر رئیس جمهور تماس می گیرم ، می گویند... و گریه امانش نمی داد.

       

کنار شط قدم می زدم . بچه ای در آن گرما از تشنگی له له زده و جان داده بود. دفنش که کردیم روی کاغذی نوشتیم : یا ابا عبد الله ادرکنا ! و کوبیدیمش بر خاک . اگر این کوچکترین شهید مقاومت ما باشد،‌احمد شوش ، اقبالپور ، خیاط زاده و کاظمی بزرگترهای آن است و بعدها «محمد جهان آرا» بزرگترینشان . هم او که در زندان ستمشاهی نوشت :«من معتقدبه ولایت فقیهم و مرجع من آیت الله خمینی است .»این را در آن سالها گفته بود!

... بچه ها روزهای آخر به جهان آرا از گوشه دیگر شهر بی سیم زدند که شهر دارد سقوط می کند . محمد گوشی بی سیم را از بغل صورتش پایین آورد و گفت : باید مواظب باشیم ایمانمون سقوط نکنه .و ایمانمان سقوط نکرد که امروز غریو پیروزی و بهجت را در چهره تمامی مجاهدین اسلام می بینیم.

...دیروز حتما بازار شهر خالی ، ویترینها خالی ، شیشه ها شکسته ، گلهای کاغذهای دیواری وارفته و افتاده بوده است . صندلیها رها شده و واژگون و امروز حتما صبح که دمیده است ، نسیم خنک بهاری در خیابان فردوسی وزیده است و بچه ها پا به شهر گذاشته اند و جای جای آن را غرق بوسه ساخته اند:آنجا که نخلش سر به سوی عرش دارد - در هر قدم گام شهیدی نقش دارد.

...اخبار آغاز می شود . رزمندگان را می بینم و شادی در دلم جوانه می زند و شهر را می بینم و غم سراسر وجودم را فرا می گیرد. گزارشگر تلویزیون می گوید : در هیچ نقطه شهر جای سالمی پیدا نمی شود وشهر به ویرانه ای تبدیل شده است .

تلویزیون تصویر امام را قاب گرفته است و پیام رهبر را به ملت ایران پخش می کند: ... و آنان فوق تشکر امثال من هستند . آنان به یقین مورد تقدیر ناجی بشریت و برپاکننده عدل الهی در سراسر گیتی روحی لتراب مقدمه الفدا می باشند...

... و باز این من هستم و خاطره پل خرمشهر ، بلمرانهای اروند و کارون ، کارگران شیلات ، مسجد جامع ، نخلهای استوار و بلند، یاد حاج آقا شریف ، شهناز حاجی شاه ، سردار شهید سید عبدالرضا موسوی و مجاهد شهید سید محمد علی جهان آرا.

آوای کویتی پور در گوشم می پیچد: ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته - خون یارانت پر ثمر گشته ...

هق هق گریه راه بر خاطره هایم می بندد.

                                                                    تهران - بهار ۱۳۶۹ خورشیدی

پ .ن: عنوان نوشته «شهر سرشار از شادیها» برگرفته از پیام امام خمینی به مناسبت آزادسازی خرمشهر است .

جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

                                                          

فخرالدین حجازی هم رفت . مردی که بیماری سالهای اخیرش باعث شده بود همگان بهانه خوبی برای فراموش کردنش داشته باشند ! و او را با گلایه هایی که از چند سانتیمتری حنجره مقدسش فراتر نمی رفت تنها گذاشتند.

 

فخر الدین حجازی هم رفت تا تنها یاد فریادهای بلندش و صدای رسایش را علیه رژیم شاهنشاهی پهلوی و سربازان بعثی در ذهن بسیاری از ما باقی بماند . اما آیا فخر الدین حجازی تنها همین ها بود؟ انصافا فخرالدین حجازی را باید تنها با سخنرانیهای حماسی و شور آفرینش شناخت ؟!

 

حجازی پیش از آنکه یک سخنران قهار و تاثیر گذار باشد یک متفکر و دانشمند فرهیخته بود که اتفاقا در عرصه دانش و فرهنگ بسیار عمیق بود و احساسات صرف در آن حوزه در نزد او کمتر جایی داشت . مطالعات عمیق و ریشه دار و دیرینه او در موضوعات مختلف دینی ، سیاسی ، تاریخی اعم از تاریخ ایران و جهان  ، قرآن شناسی ، جامعه شناسی و ... از او یک چهره فرهنگی استثنایی ساخته بود که اگر به آنها حضور در محضر بزرگانی چون مرحوم استاد محمد تقی شریعتی و نیز همنشینی و انس با شخصیتهایی چون دکتر شریعتی و استادمحمد رضا  حکیمی و ... را هم اضافه کنیم در می یابیم که چنین کسی تا چه حد در محیط آگاهیهای دینی و فعالیتهای انقلابی ریشه داشته است .

 

نکته دیگری که متاسفانه درکنار تسلط خیره کننده  مرحوم فخر الدین حجازی به فن سخن و خطابه  مغفول واقع شده است ، تبحر شگفت او در عرصه قلم و نویسندگی است . بافت داستانی و توصیفات عمیق در  نوشته های او به همراه عمق و ژرفای مفاهیم و بلندی و وسعت نگاه و دیدگاه او در تبیین مسائل و موضوعات از نکاتی است که انصافا وی در آنها چیره دستی داشت به گونه ای که مقالاتی که وی گاه گاه در روزنامه های کیهان و اطلاعات می نوشت از معدود مقاله های به یاد ماندنی و در عین حال حرفه ای آن سالهای  مطبوعات ایران به شمار می رود:

 

"نام کوچه مان در سبزوار "کوچه خانها" بود و ما که زندگی فقیرانه ای داشتیم محصور بودیم بین خانها : فتحعلی خان ، خسرو خان ، سیف الله خان ، محمد رضا خان مقانلو ، امیر حسن خان و میرزا محمد علی خان امیری . حسینیه ای در نزدیکی خانه مان بود مخروبه و پشتش خانه بزرگی بود که وقف حسینیه بود و این حسینیه ، باغها و املاک وقفی داشت در دهکده ابارش و جاهای دیگر . ما بچه ها روزها می دویدیم توی حسینیه مخروبه و در غرفه هایش می جهیدیم و بازی می کردیم در طبقه بالا اطاقی بود درش قفل و ما از لای در علمها و کتلها و بیرقها و چادر حسینیه را به زحمت می دیدیم و قفل در را می بوسیدیم . مادرم می گفت اینجا ..."

 

حجازی به شعر و سرودن نیز احاطه داشت و معدود شعرهای منتشر شده وی که درباره جبهه های دفاع مقدس ، امام خمینی ، شخصیت زن و ... نشان از کارکشتگی او در این وادی نیز می دهد:

 

من حیرت زده در حسرت والایی تان

 

پای من را نبود قدرت همپایی تان

 

پرتو اختر رخشان به گریبان شماست

 

چشم خورشید بود خیره به زیبایی تان

 

نیست پوشیده ز چشمان شما شاهد غیب

 

آفرین باد بر این بینش و بینایی تان

 

موج اندیشه کشاندید به دریای هنر

 

عقل کی پر زده بر اوج نکو رایی تان

 

الحق این عشق که بر جان شما شعله کشید

 

اخگر افکند به آتشگه شیدایی تان ...

 

***

 

فخر الدین حجازی به نشر فرهنگ اسلامی و انقلابی توجهی اکید داشت و به همین دلیل موسسه انتشارات بعثت را بنیانگذاری کرد و از این رهگذر به عرضه بسیاری از نوشته های ارزشمند و اصیل  و تکلیف زا  در زمینه های دینی و انقلابی و تاریخی و تربیتی  همت گماشت .

 

این مرد بزرگ همچنین به قشر دانشجویان بسیار دل بسته بود. وی بعد از آیت الله خامنه ای که آن روزها امام جمعه تهران و بعد ها رئیس جمهورشدند کسی بود که بیشترین حضور و سخنرانی و پرسش و پاسخ را در مسجد دانشگاه تهران داشت . با این حال پیوسته در این دیدارها گلایه ها و اعتراضهای جدی خود را به دانشجویان پنهان نمی کرد و از آنان می خواست با بینش و بصیرت بیشتر در عرصه های سیاسی – اجتماعی روز حضور و موضعگیری داشته باشند و گاه می گفت من از شما دانشجویان راضی نیستم !

 

درباره فخر الدین حجازی این مرد بزرگ عرصه قلم و سخن ، گفتنی ها بسیار است . اما نکات بیشتر را برای وعده ای دیگر شاید برای اربعین درگذشت او می گذارم و از دوستان گرامی می خواهم اگر نکته ناگفته یا خاطره ای از او  دارند در قسمت نظرها برای عرضه به کسان دیگر یادداشت کنند.

 

تنها یک نکته و این حرف نهفته در درون خودم را می نویسم و می گذرم که حق حجازی این نبود که در این چند روز اخیر گذشت ...

 

 

سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: